نذر موسی

نذر موسی

فاحا آفاق


​​​​​​​موسی کفترهایش را از همه  بیشتر دوست داشت، مثلاً از پول؛ چون هرچه داشت بابت آن‌ها خرج می‌کرد و مشتری خوب هم که می‌آمد، دلش راضی نمی‌شد یکی دوتا را رد کند. بیشتر از محبوبه، دختر دوتا همسایه آن طرف‌تر، چون پدرش گفته بود دختر به کفترباز جماعت نمی‌دهم و موسی شانه بالا انداخته بود که «مگه مو کفتربازوم؟» فقط یکی بالاتر از کفترها بود، بی‌بی. ننه‌بزرگش که موسی تا یادش بود، فقط او را داشت. این را همه می‌دانستند الا دکتر شفا‌خانه آقا که غروب پنجشنبه آب پاکی را ریخت روی دستش، «نصف ریه‌اش بیشتر کار نمی‌کنه، باید عمل بشه، دود‌ و ‌دم و حیوان و هر چه داری را هم از خانه ببر». موسی دیپلم نصف‌و‌نیمه هم نداشت اما می‌فهمید ریه، آن هم نصفش شوخی‌بردار نیست اما بیخود این پا‌ و ‌آن پا کرد جلو دکتر که «یعنی کفتر هم مضره؟» و چشم غره دکتر بهش گفت «ها خیلی هم مضره» و این است که آن تنگ غروبی توی شهر می‌گشتی، خراب‌تر از موسی پیدا نمی‌کردی که دم شفا‌خانه آقا نشسته باشد و بگوید: «مشتی حالا چرا دوتاشون رو ازم می‌خوای بستونی؟» و آن‌قدر نرود که خورشید یک‌دور برود پایین و بیاید بالا و هیچ‌کس نفهمد آن شب در پیاده‌رو شفاخانه آقا چی میان او و گنبد روبه‌رویش  گذشت که صبح از جا بلند شد و گفت: «کفترها نصف مال تو، نصف مال دوا و درمون، بی‌بی مال من، قبول؟»  

برچسب ها :
ارسال دیدگاه