اندر حکایت تفاوت نسل‌ها

اندر حکایت تفاوت نسل‌ها

سکینه تاجی


​​​​​​​ مادربزرگ نمازش را تمام کرده بود و همان‌طور نشسته سر سجاده یکی یکی دانه‌های تسبیح را جدا می‌کرد و ذکر می‌گفت. من داشتم در طبقه‌های کتابخانه دنبال کتابی می‌گشتم و مدام کتاب‌ها را جابه‌جا می‌کردم، کلافه شده بودم. مادربزرگم بین هر چند تا دانه‌ای که می‌انداخت یک نُچ از دهانش بیرون می‌آمد و پلک‌هایش را لحظه‌ای می‌بست و روی هم فشار می‌داد. صدای سرفه‌های پسرم که داشت توی اتاقش مشق می‌نوشت می‌آمد و تازه فهمیدم که نُچ‌های مادربزرگ به خاطر غصه‌ای است که دارد برای سرفه‌های پسرک می‌خورد. صدایی که صدای غالب 6 ماهه دوم سال در خانه ماست و رفته رفته طوری برای ما عادی می‌شود که گاهی اصلاً آن را نمی‌شنویم! و پیرزن که از هوای پاک و بی‌آلایش روستا آمده شهر، هنوز گوشش به صدای سرفه‌های ما عادتی نشده! و بدِ ماجرا اینجاست که حتماً فکر می‌کند این سرفه‌های سرماخوردگی است و منِ مادر لابد در مراقبت از بچه‌های طفل معصوم کم گذاشته‌ام که مریض شده‌‌اند. نمی‌داند سوغات آلودگی‌هاست و هیچ کاری از من ساخته نیست. 
با این حال وقتی دیدم زیادی دارد غصه می‌خورد همان طور که از این قفسه به آن قفسه شیرجه می‌زدم و هی کتاب‌ها را بالا پایین می‌کردم شروع کردم از همه درمان‌های خانگی و دارویی و پزشکی که تابه حال از سر گذرانده بودیم برایش گفتم. همان‌طور که تسبیح می‌انداخت و سرش پایین بود ساکت گوش می‌کرد. حداقل من این طور فکر می‌کردم. داشتم یکی یکی اسم دمنوش‌ها و داروها و بُخورها و قرص و شربت‌ها را می‌گفتم. 
پسرم‌ البته در سرفه کردن کم‌ نمی‌گذاشت و یقین داشتم آن روز باز ناپرهیزی کرده و حتماً در حیاط مدرسه دویده که حالا‌ حالش بدتر شده... ناگهان مادربزرگ سرش را آورد بالا، تسبیحش را توی مشتش مچاله کرد و رو به من گفت: «پناه برخدا، ان‌شاءالله الان این کتابی که دنبالشی رو پیدا می‌کنی توش چیز جدیدی پیدا می‌کنی میدی بخوره حتماً بهتر میشه!» برگشتم رو به مادربزرگم. اول منگ نگاهش کردم و بعد که دوزاری‌ام افتاد، یخ کردم! 
پیرزن  فکر می‌کرد از سر دلسوزی و مسئولیت‌پذیری مادرانه و فقط به خاطر بچه‌ام است که دارم با همه توان و انرژی کتابخانه را برای پیدا کردن یک کتاب زیر و رو می‌کنم؛ وگرنه این همه تقلا و‌ سرگشتگی که معنا ندارد! نمی‌دانم چرا همچین فکری کرده بود اما دلم برای این ساده‌دلی قشنگش رفت! اگر می‌دانست که من دنبال کتاب بی‌ربطی هستم که قولش را به دوستم داده‌ام و یک ساعت دیگر هم با او در کافه‌ای قرار دارم و تازه می‌خواهم بچه را با همین سرفه‌ها تنها بگذارم و بروم پی کارم، چقدر بد می‌شد! 
آن‌وقت حتماً در نظرش زن بی‌خود و مادر به‌درد نخوری بودم که فقط به فکر خودش است! مادر بودن در قاموس فکری ما دو تا زمین تا آسمان فرق داشت! کتاب را بالاخره از داخل کمد زیر قفسه‌ها پیدا کردم اما به روی خودم نیاوردم. مادربزرگ داشت سجاده را جمع می‌کرد که آرام از کنارش گذشتم و در راه آشپزخانه بلند بلند گفتم: اون بابونه‌ها که بهم دادین همیشه جوابه الان دم می‌کنم با عسل بخوره حتماً 
بهتر می‌شه. 

برچسب ها :
ارسال دیدگاه