بازگشت

روایت مریم و حامد درباره گره‌ای که هفت سال پیش به زندگی‌شان افتاد

بازگشت

گره روایت «مریم» و «حامد» یک‌جایی در شهر ساری سفت و محکم شده و البته این‌قدر کور بوده که آن‌ها را برای باز کردنش تا مشهد بکشاند. قصه اما به هفت سال پیش برمی‌گردد؛ به روزی که مریم قید همه‌چیز را زد و با دو بلیت اتوبوس تا ترمینال مشهد آمد. این روایت از همان سال تا امروز کش می‌آید و می‌رسد به زیارت این بار آن‌ها.


قصه شما از کجا شروع می‌شود؟
مریم: قضیه مال هفت سال پیش است. فکر می‌کنم روز‌های آخر شهریور. ظهر بود و همسرم توی خانه خواب بود. دو سه صفحه نامه نوشتم و گذاشتم بالای سرش. کلی درباره زندگی‌مان برایش نوشته بودم، از اینکه چقدر سختی کشیده بودیم تا به هم برسیم، اینکه چقدر در مشکلات پایش مانده بودم، چطور پیش خانواده‌ام طرفش را گرفته بودم... خیلی حالم بد بود. با همان حال بد همه چند سال زندگی‌مان را توی چند صفحه مرور کردم. کلی هم گلایه کردم ازش. آخرش هم نوشتم: «من دیگه صبرم تموم شده و می‌دونم تو نمی‌خوای درست بشی!» چمدان را از لباس و اسباب‌بازی پر کردم. 
بی‌سرو صدا شروع کردم به گشتن دنبال چادر مشکی‌ای که توی خانه داشتم. بعد زنگ زدم ترمینال. دو تا بلیت برای خودم و پسر دو ساله‌مان گرفتم و بدون اینکه به کسی خبر بدهم، از خانه زدم بیرون.

چرا از خانه زدید بیرون؟ چه مسئله حل‌نشدنی‌ای بود؟
ببینید، چون پدر و مادرم از اول مخالف ازدواج ما بودند، پیش خودم فکر می‌کردم نمی‌توانم مشکلاتم را به آن‌ها بگویم. همان اوایل ازدواجمان فهمیده بودم شوهرم تفننی مواد مخدر مصرف می‌کند، ولی به کسی چیزی نمی‌گفتم. این مصرف تفننی بعدها به اعتیاد جدی تبدیل شد. باز پیش خودم فکر می‌کردم خودش به‌مرور حل می‌شود. ولی چند سالی گذشت و حتی پس از تولد پسرمان هم چیزی حل نشد. البته جوری نبود که آدم‌های زیادی از اعتیادش باخبر باشند؛ شاید فقط خودش، من و چند نفری از دوستان نزدیکش.

پس هنوز هم خیلی جدی نبود.
شاید، ولی باز هم برای من قابل تحمل نبود. به‌خصوص اینکه همیشه وقتی درباره‌اش حرف می‌زدم، کل قضیه را انکار می‌کرد و هیچ‌جوره زیر بار نمی‌رفت. از طرفی هر چه می‌گذشت، اوضاع بدتر می‌شد. آدم، معتاد که شد، خطاهای دیگر هم از او سر می‌زند. کم‌کم بی‌وفایی‌هایی از او می‌دیدم. بارها درباره‌ این چیزها صحبت ‌کردیم، ولی کاری از پیش نرفت. تا اینکه بالاخره صبرم سر آمد. به خودم که آمدم، دیدم هیچ راهی نمانده؛ نه می‌توانم به خانواده‌ام بگویم، نه آن شرایط را تحمل کنم.

 و از خانه زدید بیرون.
بله. به ترمینال که رسیدم، متوجه شدم اتوبوس‌های مشهد بعد از غروب راه می‌افتند. ترس افتاد توی جانم. چون هیچ‌وقت تا آن‌موقع بیرون نمانده بودم. از طرفی نمی‌دانستم شوهرم کی بیدار می‌شود و نامه را می‌خواند. لابد بعد راه می‌افتاد دنبالم. گوشی‌ام را گذاشتم روی حالت پرواز و پیش خودم گفتم بهتر است تا اتوبوس از شهر دور نشده، آنتن نداشته باشم.

 قرار بود کجا بروید؟
مشهد، ولی راستش اصلاً نمی‌دانستم چرا. یک‌دفعه زده بود به سرم. تصمیم آدمی بود که هیچ راهی پیش پایش نیست و هیچ پناهی ندارد. حتی به این فکر نکرده بودم اگر پدر و مادرم بفهمند، چه می‌شود. با خودم گفتم می‌روم حرم و با امام رضا(ع) صحبت می‌کنم. بعد هر چه که گفت، انجام می‌دهم. اگر گفت برگرد خانه‌ات، برمی‌گردم؛ اگر نه، قیدش را می‌زنم.
منتظر ماندم تا غروب شد و اتوبوس حرکت کرد. حالم خیلی خراب بود. پسرم هم کم‌کم افتاده بود به بهانه‌گیری. شوهرم هر روز هر جا که بود، غروب برمی‌گشت خانه و بچه عادت داشت این ساعت‌ها ببیندش. این بود که شروع کرد به گریه. من هم بدتر از آن، کلی گریه کردم. ولی پشیمان نشدم. انگار هیچ‌چیز نمی‌توانست من را برگرداند به آن خانه. باید می‌رفتم. باید می‌رفتم و می‌رسیدم به مشهد. با خودم می‌گفتم حتی اگر شده من را با کتک برگردانند، باز هم باید بروم. باید بفهمم تصمیم آخرم برای این زندگی چیست.

 حامد آقا! شما کی ماجرا را فهمیدید؟
حامد: دم غروب که بیدار شدم، دیدم کسی خانه نیست. زنگ زدم به گوشی‌ مریم، ولی در دسترس نبود. فکر کردم لابد رفته‌اند خانه پدرم. راه افتادم و رفتم آنجا، ولی آنجا هم نبودند. دوباره زنگ زدم. باز هم در دسترس نبود. آخر بی‌خیال شدم و رفتم درِ مغازه رفیقم که دور هم سیگار بکشیم. رفیقم صاحب یکی از تعاونی‌های ترمینال ساری است و مریم بدون آنکه خبر داشته باشد، بلیتش را از همان تعاونی گرفته بود. من را که دید، گفت: «تو برای چی اینجایی؟ نرفتی مشهد؟» گفتم: «مشهد؟» گفت: «مگه خانمت امروز بلیت مشهد نمی‌گرفت؟» تازه فهمیدم ماجرا چیست.

عصبانی شدید؟
بله. شروع کردم به زنگ زدن به مریم. 10بار زنگ زدم. این‌بار بوق می‌خورد، ولی جواب نمی‌داد. مرتب عصبانی‌تر می‌شدم. پیام فرستادم: «بچه رو کجا بردی؟...» توی پیامک‌ها تهدیدش کردم؛ نوشتم: «من دارم میام...» شماره راننده را هم پیدا کردم و آمار گرفتم که کجای مسیرند. بعد با ماشین افتادم دنبالشان.

یعنی رفتید که برسید به اتوبوس؟
بله، تا جنگل گلستان رفتم. توی راه همین‌طور زنگ می‌زدم و پیام می‌فرستادم. جنگل را که رد کردم، پیام داد «من دیگه حرفی باهات ندارم. همه حرف‌هام توی همون نامه هست...» کدام نامه؟ من اصلاً نامه‌ای ندیده بودم. چون مصرف‌کننده بودم، از یک‌جا به بعد دیدم حوصله ادامه دادن ندارم. این بود که از همان‌جا برگشتم طرف ساری. فقط دلم قرص بود، چون فهمیده بودم برادرم و زنش هم رفته‌اند مشهد.

مریم خانم! شما لابد دم‌دمای صبح رسیدید مشهد. چکار کردید؟
از جلو ترمینال ماشین گرفتم تا حرم و رفتم صاف نشستم نزدیک سقاخانه. بهانه‌گیری‌های بچه و پیام‌های خانواده ساعت به ساعت بیشتر می‌شد و لحن پیام‌های حامد تندتر و تندتر. پیام برادرشوهرم و خانمش هم رسید. نوشته بودند: «می‌دونیم توی حرمی. داریم می‌گردیم دنبالت. بیا صحبت کنیم، بگو مشکل چیه؟ با این کارها چیزی حل نمی‌شه...» نشستم به درددل با امام رضا(ع). لابه‌لای گریه‌هایم می‌گفتم: «الان من هم درست مثل خودت غریبم...» واقعاً هم غریب بودم. حس می‌کردم هیچ پناهی ندارم. می‌گفتم: «الان انتظار دارم حال من رو بفهمی... تو اومدی اینجا لابد دوستی داشتی، آشنایی داشتی، دلت می‌خواست اینجا بمونی، ولی من دلم نمی‌خواد همیشه اینجا بمونم. می‌خوام تکلیف من رو معلوم کنی...». از صبح تا بعدازظهر همان‌جا نشسته بودیم و از امام رضا(ع) می‌خواستم راه را نشانم بدهد. چشمم هم به بی‌قراری‌های بچه بود. چند قدم می‌رفت تا پای سقاخانه و برمی‌گشت. می‌دیدم دنبال سر هر کسی که کمی شبیه پدرش است، راه می‌افتد و «بابا بابا» می‌کند. پیش خودم فکر می‌کردم من چطور می‌توانم این بچه را از پدرش جدا کنم؟ 
ساعت دو بعدازظهر رفتیم نزدیک ضریح. انگار من و بچه، هر دو تایمان حسابی دلتنگ شده بودیم. کلی گریه کردیم. مدام به امام رضا(ع) می‌گفتم: «الان که همه فهمیدن، اگه قراره دوباره برگردم توی اون خونه، آبروم رو حفظ کن. نذار روسیاه بشم». می‌گفتم و گریه می‌کردم. تا اینکه یک‌دفعه دیدم خانمی زد به پشتم. سرم را که بلند کردم، اقوام شوهرم را دیدم.

 پس شما را پیدا کردند.
بله، یک روز گذشت و برادرشوهرم و خانمش، من را راضی کردند برگردیم. حوالی ظهر راه افتادیم و توی راه مدام به بچه فکر می‌کردم که چقدر اسم پدرش را می‌آورد. انگار با هر بار «بابا» گفتنش، قلب من را آتش می‌زد.

انگار همین اتفاقات ساده داشت برای شما نشانه می‌شد.
بله. همین‌طور سبک و سنگین می‌کردم. تا جایی که حس کردم پاسخم را گرفته‌ام. حس کردم باید یک فرصت دیگر به حامد و زندگی‌مان بدهم. البته به ساری که رسیدیم، رفتم خانه پدرم و بعد حامد و خانواده‌اش آمدند دنبالم. هر چه پرسیدند، دلم نیامد از اعتیادش بگویم.

 یعنی باز هم خانواده‌ها خبردار نشدند؟
نه، بهانه‌های دیگری آوردم. فقط وقتی داشتم برمی‌گشتم خانه، به امام رضا(ع) گفتم: «یک بار دیگه بهش فرصت میدم. اگه از این کار دست برداشت که هیچ. اگر نه همه‌چی تمومه...».

حامد از مرحله انکار عبور کرده بود؟
نه، رسیدیم خانه و دوباره درباره اعتیادش حرف زدیم. گفت: «تو اشتباه می‌کنی! من اصلاً معتاد نیستم!...» اما توی رفتارش می‌دیدم انگار خودش هم خسته شده. می‌��یدم نمی‌خواهد زندگی‌اش را از دست بدهد. گفتم: «من تا مشهد رفتم که راهم رو پیدا کنم. حالا هم تصمیمم اینه که یک فرصت دیگه به زندگی‌مون بدم. یکی دو ماه فرصت داری که ترک کنی».

و ترک کرد؟
حامد: بله. من الان هفت سال و 10روز است که پاکم. 25-20 روز پیش از اینکه مریم را از مشهد برگرداندند، بهش گفتم: «می‌خوام مواد رو بذارم کنار» و اول آبان بود که رفتم برای ترک. دوره ترک 28روز بود؛ 28روزِ سخت و پر از وسوسه. مجبور بودیم سر خودمان را هر جور شده بند کنیم که یاد مواد نیفتیم. درد کشیدن‌ها شروع شد، ولی نیتم این بود تا تهش محکم بمانم. پیش خودم می‌گفتم: «لذتش رو کشیدی، خفتش رو هم بکش». یک روز، دو روز، سه روز... رسید تا روز شانزدهم. شانزدهمین روز بود که دیدم رئیس مرکز اسمم را صدا زد. گفت: «حامد، وسایلت رو بردار و بیا». وسایل را جمع کردم و رفتم طرف دفترش. گفتم: «در خدمتم». گفت: «می‌تونی بری خونه‌ات!» تعجب کردم. پرسیدم: «مگه 28 روز نباید بمونم؟» دیدم مثل دکتری که انگار هزار بار یک درد را درمان کرده و حالا همه چم و خمش را می‌داند، گفت: «ببین حامد جان، تو دیگه نمی‌زنی». گفتم: «چطور مگه؟» گفت: «خاطرت جمع. اگه زدی من درِ اینجا رو تخته می‌کنم!» خلاصه بعد از 16روز از مرکز ترک اعتیاد آمدم بیرون. آمدم و انگار دوباره تازه زندگی برایم شروع شد.

خبرنگار: آرمان اورنگ‌

برچسب ها :
ارسال دیدگاه