جایی که دلت باز شود

جایی که دلت باز شود

فاحا آفاق


​​​​​​​شیشه شیر کوچیکه را گذاشته بود توی آب‌جوش و زیر لب می‌شمرد هزارویک... هزار و دو... و به آسمان ابری که از دود به سیاهی می‌زد، نگاه می‌کرد. این همه ابر و گردوغبار نبود هم باز آن روز دلش گرفته بود. آن‌قدر که دوست داشت بچه‌ها هر چه زودتر جمع کنند بروند مدرسه و سرویس اداره هم زودتر بیاید پی مرتضی تا او بتواند کمی با خودش خلوت کند. اما دماغ آویزان کوچیکه و غرغرهای بزرگه که پاک‌کنش را پیدا نمی‌کرد، بس بود تا بداند از این خبرها نیست. مرتضی که سراغ ظرف ناهارش را گرفت تازه یادش آمد دیشب از خانه مامان برایش غذا برنداشته. اگر روز دیگری بود تند تند برایش لقمه آماده می‌کرد اما امروز حواله‌اش داد به ساندویچی‌های دور و بر اداره و مرتضی هم  بدون اینکه چیزی بگوید در خانه را بست و رفت. فکر کرد بهش برخورده. به بزرگه هم گفت امروز بدون پاک‌کن برو و کوچیکه را با داروی سرماخوردگی داد بغل خانم محمدی و به سلامت. هر سه که رفتند دوست نداشت برگردد بالا. کلید را گذاشت توی جیبش و راه افتاد. ایستگاه سوم یا چهارم اتوبوس خسته شد اما هنوز حالش جا نیامده بود. با خودش گفت: «چرا حالت خوش نیست، جایی نداری بروی زن؟» که اتوبوس با سرو صدا جلو پایش ترمز زد و در که باز شد، راننده داد زد: «حرم بیا بالا».

برچسب ها :
ارسال دیدگاه